هنوز يادم هست ؛ ![]()
روزهايي که نعره ها و داد و بيدادهايم را گوش شنوايي نبود. ![]()
لااقل از روي عادت نبود.![]()
حالا گاهي گوشها براي شنيدن کوچکترين ![]()
نجواهايي که در دلم ميچرخند، تيز ميشوند تا بلکه ![]()
سوژه تفريح امروز صاحبانشان باشند.![]()
هنوز روي خيلي از ديوارهاي کوچه هاي خلوت و قديمي خيابان حافظ، به دنبال رد و اثر ![]()
مشتهايم ميگردم. ![]()
(نشانيشان را از ته سيگارهاي آشنا ميشناسم)
هنوز لابلاي کتابهاي نوجواني، دستنوشته هاي کودکي ![]()
روي کاغذهاي کاهي و ناسور و زردشده، ![]()
خاک ميخورند و براي سراغ گرفتنشان، حوصله نيست.![]()
اين روزها، صداي داد و فريادي نيست تا بگويي ياغي و عاصي شده اي.![]()
تا بگويم اينها از عصيان نيست که از عقيده است. عقيده هايي که نميخواستم عقده شوند.![]()
قرارمان اين نبود... اما...![]()
مختصر انگيزه اي آمده که تا حرام نشده بايد آنرا به کاري زد.![]()
بقيه اش با خداي تو. ![]()







